از رؤیای سقوط تا واقعیتِ مقاومت
به گزارش پیک شهر، معمارانِ غربی، با نگاهی سطحی و محاسباتی، تصور میکردند که با یک «ضربهی کور» و فرآیندِ «ترورِ هدفمند»، ساختارِ پایداری را که از خونِ شهدا و ارادهٔ ملتها قد کشیده، به زیر کشیده خواهند توانست. آنها وارد میدانِ «جنگِ دوازدهروزه» شدند؛ جنگی که در آن، هدف نه تضعیفِ نظامی، بلکه فروپاشیِ روانی و سیاسیِ نظام بود. اما آنچه در نقشههایِ واشنگتن و تلآویو پیشبینی نشده بود، برخاستنِ دوباره از میانِ خونینترین جنایات بود.
آنها به جای عقبنشینی، به «جنگِ رمضان» روی آوردند؛ تلاشی مذبوحانه برای گشودنِ شکافهای اجتماعی و سیاسی در اوجِ ایامِ مقدس. اما این بار نیز، در برابر صلابتِ فرماندهیِ کل قوا و هوشیاریِ بیمثالِ ارتش، تنها سایهای از شکست را تجربه کردند. جنایتِ آنها در مدارس «میناب» و «لامرد»، که به خونِ دانشآموزانِ بیگناه آغشته گشت، نه تنها دردی برای مقاومت ایجاد نکرد، بلکه نقابِ «تمدنِ دموکراتیک» را از چهرهٔ ائتلافِ جنایتکار کنار زد و آنها را در برابرِ قضاوتِ تاریخ و افکار عمومی، کاملاً بیدفاع و رسوا ساخت.
بنبست در تنگه و توهمِ محاصره
هنگامی که ائتلافِ دشمن در برابرِ صلابتِ میدانیِ ایران به بنبست رسید، به سراغِ ابزارِ قدیمیِ خود یعنی «محاصرهٔ دریایی» رفت. آنها با خیالِ پوچِ خود، تنگهٔ هرمز را گلوگاهی برای خفه کردنِ ایران میدیدند؛ اما فراموش کردند که در این معادله، ایران نه یک بازیگرِ ساده، بلکه «کنترلگرِ اصلیِ جریاناتِ دریایی» است.
آنچه در تنگه رخ داد، نه یک محاصره، بلکه «بهخدمت گرفتنِ جغرافیایِ مقاومت» علیه دشمن بود. ناامنیِ کشتیرانی و هزینههایِ گزافِ تأمینِ امنیتِ ناوها، این حقیقتِ تلخ را بر خوردادگانِ آشکار کرد که ایران، ابزارِ فشارِ آنها را به ابزاری برای فرسایشِ خودشان تبدیل کرده است.
پنج ستونِ فروپاشیِ هژمون
تحلیلِ وضعیتِ فعلی، نشاندهندهٔ فروریختنِ پنج رکنِ اساسیِ قدرتِ آمریکا در منطقه است:
۱. فرسایشِ ارادهٔ داخلی:
جامعهٔ آمریکا در برابرِ هزینههایِ بیبازگشتِ جنگهایِ دوردست، دچارِ فروپاشیِ روانی شده است. تضاد میانِ منافعِ داخلی و جنایاتِ خارجی، به یک بحرانِ مشروعیت تبدیل شده است.
۲. لجستیکِ ناتوان در جغرافیایِ دور:
فاصلهٔ عظیمِ واشنگتن تا خلیجِ فارس، قدرتِ ضربه زدنِ سریع را از این ارتش سلب کرده و آن را به یک «غولِ کند» با هزینههایِ نگهداریِ طاقتفرسا بدل ساخته است.
۳. تبدیلِ پایگاهها به «تلههای مرگ»:
با از دست رفتنِ امنیتِ پایگاههایِ منطقهای، آمریکا در حالِ عقبنشینیِ استراتژیک به سمتِ اروپا و اسرائیل است؛ فرار از میدان، یا همان «بازگشت به خانهها» در پوششِ تغییرِ استقرار.
۴. خالی شدنِ ذخایرِ جنگی:
نیازِ مبرم به «آتشبسهایِ مصلحتی» برای تجهیزِ مجدد، نشان میدهد که آمریکا دیگر توانِ یک جنگِ همهجانبه را ندارد و تنها با «تنشهایِ کنترلشده» میتواند دوام بیاورد.
۵. انزوایِ منطقهای:
شکافِ عمیقِ اعتماد میانِ واشنگتن و متحدانِ عرب، منجر به ظهورِ قدرتهایِ بومی (مانند ائتلافهایِ منطقهای جدید) شده است. منطقه دیگر به دنبالِ «سایهٔ امنیتِ آمریکایی» نیست، بلکه به دنبالِ «خودکفاییِ راهبردی» است.
نتیجهگیری: فراتر از مذاکره
ایران با باز کردنِ جبهههایِ جدید و از جمله محورِ «بابالمندب»، میدان را از یک میدانِ دفاعی به یک میدانِ «جنگِ فرسایشیِ فعال» تغییر داده است. اهرمهایِ هستهای و منطقهایِ ایران، اکنون در مرکزِ محاسباتِ دشمن قرار دارند.
باید هوشیار بود؛ هرگونه مذاکرهای که از سویِ این قدرتِ در حالِ افول پیشنهاد میشود، میتواند تلاشی برای «توقفِ فرسایش» و «تجدیدِ قوا» باشد. ایران نباید اجازه دهد که «دیپلماسیِ پوششی»، فرصتی برای طراحیِ ضربهای تازه فراهم آورد.
زمانِ آن است که دشمن بداند: در این میدان، پیروزیِ تنها با جنگِ کوتاه به دست نمیآید، بلکه تنها با «پایداریِ بیحدومرز» در برابرِ طوفانها، ممکن است.
علی شکی، تحلیلگر ارشد اجتماعی سیاسی جبهه مقاومت














ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0